دوست دارم سبد سبد
باز گل عشق جوونه زد
دوست دارم یه عالمه
هر چی بگم بازم کمه
دوست دارم یه آسمون
کجایی ای نا مهربون
دوست دارم قطار قطار
خزونم رو کردی بهار
دوست دارم دیوونه وار
باور نداری از قرار
فرقی برام نمی کن
چه با خوشی چه حال زار
دوست دارم به اون خدا
به اون خدای عاشقا
دوست دارم تا پای جون
می خوای بمون می خوای نمون
چون که گرفتار شدی
عاقبت کارو بدون
عاقبت کار منم
هرچی که هستی تو بمون

اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی
مرا می شکستی
امروز دستان کوچکم محتاج دستان مهربان و گرم تو بود...
اما احساس سنگ غرورت فرياد دستم را برای نياز دست تو کوتاه کرد...
فردايی که دستم ملتمسانه پي گدايی گرمای دست ديگری ميگردد...
اين وجدان توست كه حس پشيمانی را بيدار ميكند و اشك ندامت را سر ميدهد...
امروزی كه قدرتت را غرورت نزد من پوچ ساخت و حنجره ام را برای صدا كردن
دوباره ات بريد...

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم
از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم
تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه
پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده
بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه
بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه
دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن
تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن
اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود
اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود
از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره
خبر میاد از اون چشمات که به راهم می شینه
ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم
دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم
تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره
که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره
تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه
توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه
حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز
از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز!
بايد عاشق شد
ديوانه شد
رفت و شكست
كوله باري شد
در پيچ رهي
يا غباري شد
و از كوچه گذشت
تيله سنگي شد و غلطيد به رود
بايد از كوچه
گذشت

دلتنگ از کنار پنجره گذشتم
دیشب من چنان فیلمی در دور تند از ذهن خسته ام عبور کرد
بیهوده برایت میگویم:
« دیشب هوای بیرون بوی تو را داشت
ماه از تو سخن میگفت و ستاره از تو می نوشت
دیشب باد آواز تو را میخواند و درختان سر مست رقص تو را تکرار میکردند
راستی بگویمت دیشب فاخته هم خواند و دخترک کوچک همسایه گریه نکرد
من غرق خیال تو دوره کردم شبها و روزهای گذشته را که چگونه آواز تو را تکرار کنم
چه بگویم که غرور کلمه های پیشین تو پنجره را بست و چراغ را کشت
وآخر در زیر ملحفه ای گرفتار سرود خواندم که باید گذاشت و گذشت.... »
دلتنگ از کنار پنجره می گذرم
با یاد گذشته ای نه چندان دور که پنجره تکرارش کرد
امشب پرده را هم میکشم ..........
قلم را در درياي محبت گردانيد. اولين صيد خود را به عنوان سلام تقديم حضورت مي كنم باشد كه پذيرا باشي. عزيزم در كوره راه زندگي من و تو يك رهگذريم، رهگذري خسته، رهگذري تنها، اما خانه خاطرات با سياهي و سپيدي خطوطش همچنان باقي مي ماند زندگي گاه آنقدر زيباست كه گذشت زمان را احساس نمي كنيم اما گاهي آنقدر ترسناك كه كشيدن نيمه نفسي براي آدمي مشكل مي شود و اين ما هستيم كه بايد در برابر اين ها تير تهسوي باشيم. اين لغت، اين اسم بي مسمي، اين ابهام گمشده و گمراه كننده كه به عنوان دوست در فانوس زندگي ام بود و بسيار ناپيداست به دنبال آن مي گشتم اما هرچه سراغش را مي گرفتم از آن دورتر مي شدم و سرانجام توانستم آنرا پيدا كنم و آن تويي! نازنينم ممكن است باور نكني اما تو برايم همچون تنفس است كه مي وزد و همه جا را با بوي خوشش مطبوع مي سازد و مانند خوني كه در رگانم جريان داري تو تنها گل شقايق قلبم هستي تو را تا آخر عمر از ته دل دوست دارم.
سلام...
دیشب بازم فال حافظ گرفتم نمیدونم چه حکمتیه؟!! هر وقت فال میگیرم یه جورایی درست میآد.واسه همین مینویسمش تا خودش بخونه!!! حتماً تایید میکنه این بارم درست اومده...مگه نه؟؟؟
فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خرابات آبادم
سایهی طوبی و دلجوئی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانهی عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشهی مردم دادم
پاک کن چهرهی حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم![]()

آسمان خيس ابرهايی است
که هنوز نباريدهاند
آن شب باران میآمد
باران میآمد
و من خواب بودم
و من خوابهای طلايیام را در خيال تو
نفس میکشيدم
و آفتاب پشتم را گرم میکرد
و تو شعر میخواندی
و جاده ...
*
پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران باريد
پشت شيشههای رنگی عرقکرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جملههای عاشقانه را رو به پنجرهی بسته گفتی؟
![]()
و آيا آنروز پشت شيشههای عرقکرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنيا را به رقص وا میداشت؟
و نپرسيدم چرا هر وقت باران میبارد
پنجره را میبندی؟
دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازهی تنهايی پرندهای در برف
به اندازهی بالهای کلاغهای واژگون
به اندازهی درختهايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچوقت کسی به آنها تکيه نزده است
و هيچوقت کسی زير سايهی آنها آواز نخوانده است
نمیخواهم بپرسم
چرا آنشب که باران میباريد ...
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت!

من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچهی همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی که باغبان باغچهی همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که باخندهی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمیخواست به خاطر بسپارد
گریهی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان غرق این پندارم:
که چه میشد اگر باغچهی خانهی ما سیب نداشت !!!

در نگاهم تو هستی، در وجودم تو هستی و خنده ی لبانم تصویری است از تو. تویی که با فریادت
تنم را وادار به لرزیدن میکنی و تویی که درون قلبم قصری طلایی از مروارید و صدف برای
خویش ساخته ای و درون قلبم شروع به درخشش میکنی، پس وجودم از توست و هستیم از تو
سرچشمه میگیرد، قلب من برای همیشه و تا ابد از آن توست
دوستت دارم
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

آیا میدانی که این راه طولانی را که تشنه لبان از صحرائی خشک و نق رذه ائی تو میگذرد و برای رسیدن به تو سلطان ظالم عشق در پیش گرفته ام مرا از پاه در آورده و یائس و نا امیدی در قلب افسرده من ریشه داونده است؟
بلاخره این نگاه های افسون گر و جادوئی تو جان از من خواهد ستاند!
میدانی که دردی طاقت فرسائی دوری تو مرا آماده دیار نیستی کرده است؟
پس ای موجود خود خواه این چشمان قشنگ که امروز در گودی صورت تو با غرور نور افشانی می کند تا ابد با غرور جوانی نخواهد درخشید!
این دنیائی فنا پذیر نمی گذارد که تو برای همیش زیبا بمانی!
پس اکنون مرا در دشت سوزان یائس و نا امیدی تنها مگذار بیا دستم بگیر چون دلم از گفتنی ها از آنچه باید با تو در میان بگذارم لبریز است و من نمی خواهم اینطوری دور از تو جان دهم!

نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلم و از غصه و غم کم بکنم اخه تنهام اخه تنهام
رفته يارو مونده يادگاريا برده عشقو مونده بيقراريا اخه تنهام اخه تنهام
روزگار من ديگه به پای اون تباه شده رنگ عشق ما ديگه تيره شده سياه شده
ديگه تا اخر عمر تنهای تنها می مونم اونکه يار من بوده رفته و بی وفا شده
يه روز مياد دلت واسم داد بزنه لبت فقط اسممو فرياد بزنه ولی ديره ولی ديره
بازم مياد روزی که بارون بباره بخواد که عشق منو يادت بياره ولی ديره ولی ديره
نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلم و از غصه و غم کم بکنم اخه تنهام اخه تنهام
قربون برم خدا رو ، دنیا چقدر کوچیکه
مرز دیروز و امروز ، قد یه مو باریکه
چه خنده دار حالت ، دلم برات می سوزه
برگشتی که چی بشه ؟ فک کردی که دیروزه
اون روزی که می رفتی اشکام چه ریزه ریزه
ببین حالا چه جوری اشکات داره می ریزه
بی تفاوت می رفتی ، پیش تو می شکستم
حالا تو می شکنیو ، بی تفاوت نشستم
اون روزی که روزت بود ، روزامو بد گرفتی
حرفات تو گوش من موند ، یادت میاد چی گفتی
صدای تقو توقت ، استخونام شنیدی ؟
اما با طعنه گفتی ، شتر دیدی ندیدی
یادت میاد می گفتی ، هر چی که بود بازی بود یادت میاد می گفتی ، پیر شدی و بریدی حالا برو از اینجا ، برو هر جا تونستی
طفلی دلم که حتی ، به بازی هم رازی بود
حالا من اینو میگم ، که خیلی دیر رسیدی
من از تو یاد گرفتم ، ساده گذشتنارو
یه آخرین کلامو ، نامه نوشتنارو
من از تو یاد گرفتم ، برم به یک بهانه
اونم بشه سکانس ، آخر عاشقانه
دور شدی از خیالم ، تو خودت اینو خواستی
یه روز بهم می گفتی، عشقم خیالو رویاست
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هات بذارم....
ازعشق تو.... از داشتن تو....
اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ای مقدس که تو را در آغوش بگیرم ،بوسه ای از سر عشق به توتقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم(تو را)می ستایم........................دوستت دارم
زماني عاشقش بودم، شش سال، هفت سال يا شايد هم هشت سال.
در اين سالها بهترين زمانهاي زندگيم را بخاطرعشقم از دست دادم.
بخاطرش جنگيدم.
زجر كشيدم.
آزرده شدم.
غمگين شدم.
تكيه گاهي شدم متزلزل.
سعي كردم چيزهايي را در وجودم تغيير دهم.
چيزهايي را در ذهنم ناگفته نگه دارم.
و حال كه دارم زندگي مشترك را تجربه ميكنم خوشحالم كه
به وصالش نرسيدم
چرا كه او صدفي بود خالي از مرواريدي كه برايش حاضر بودم چشمهايم را هم بدهم.
زماني عاشقش بودم، شش سال نه، هفت سال نه، هشت سال هم نه. فقط چهار ماه.
در اين چهار ماه بهترين موقعيهاي استفاده از زندگيم را بدست آوردم،
چهار ماه در رويا زندگي كردم،
چهار ماه عشق را لمس كردم،
چهار ماه لبخند زدم،
چهار ماه تكيه كردم بدون حتي سر سوزني تزلزل،
چهار ماه آرامش را در آغوش كشيدم،
چهار ماه به داشته هايم و آنچه بودم افتخار كردم،
چهار ماه هر آنچه در ذهن و روحم گذشت براحتي زمزمه كردن يك شعر كودكانه به زبان آوردم،
چهار ماه تمام آنچه ميخواستم را به اندازه همه سالهاي قبل از آن بدست آوردم
چهار ماه زندگي كردم، چهار ماه عاشقي كردم، چهار ماه …. چهارماه…. چه آرامشي، چه معنويتي، چه شكوهي، چه عشقي…..
و حال كه دارم زندگي مشترك را تجربه ميكنم غمگينم كه
به وصالش نرسيدم
چرا كه او صدفي بود حاوي مرواريدي كه برايش حاضر بودم چشمهايم را هم بدهم.
یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.
چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها سبز را نمی شناختم. بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم....
هرگز فراموشت نمی کنم...............


من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعن
آری ....امشب مي خواهم از تو بنويسم
و چه سخت است نانوشته ها را نوشتن
واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا
بالا تر از محبت را چه مي خوانند؟
رها تر از عشق را چه مي نامند؟
مي خواهم دنيايي بسازم به نام تو
و در آن بردارم فاصله را
حذف كنم غربت را
چشم ها بي پايان
همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند
تو را اي شاه كليد واژه هاي آسماني
تو را چگونه بستايم؟
واقعا چگونه؟؟
یه عمری آسمون بودی ، دستم به تو نمی رسید
نه قطره ای روی زمین ، نه چشم تو منو ندید
هر چی رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها
تا که به تو نشون بدم ، بین تموم قطره ها
خدا که این قصه رو دید از رو زمینش منو چید
ابری شدم که آسمون ، باز دوباره منو ندید
از بخت بد، من این بالا ، این آسمونِ رو زمین
باید که قطره ای بشم ، ای آسمون منو ببین
قطره شدم از آسمون تا که بگم دیوونتم
من عاشق بوی نمِ اشکای روی گونتم
به جای بارون گریه ها ، مال تو باشه نازنین
بذار که با لمس تنت آروم بمیرم رو زمین
نذار که حرف آخرم ، با گریه همبازی بشه
بگو که من دوسِت دارم ، تا این دلم راضی باشه
هیچی نگفتش آسمون ، حتی منو نگا نکرد
تو لحظهً مرگ منم ، یه بار منو صدا نکرد
قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها ...
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما ....

بردي دل من مناز تو جان مي خواهم
وز گمشده خويش نشان مي خواهم
سر مصراع حروف تو حرفي برذار
هر چيز كه ماند من ان مي خواهم

ندیدی چشامو وقتی لرزید از عشق تو
ندیدی اشکامو وقتی غلتید از عشق تو
پا نزار رو قلبم پلکامو آزار نده
میمیرم برای تو
آره دوستت دارم سادست ولی چرا؟
تو که منو نمیخواستی چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم
تو که دوستم نداشتی چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم
ظالم تو بی وفا تو با ناز و ریاح چه حقی داشتی که بشکنی دل منو
ظالم تو هم صدا تو با ناز و ریاح چه حقی داشتی که بشکنی دل منو
چه حقی داشتی که بشکنی دل منو
نشنیدی دوستت دارم هامو
دستامو نگه دار روحمو نیازر وقتی میام به سوی تو





دیگه هیچ کس غیر تو واسه من خواستنی نیست
غیر عشق تو دیگه هیچ دوست داشتنی نیست
تو بگو بکی بگم غصه هامو

دوباره دست به قلم می برم ، شاید این دست به قلم بردن های تکراری است که
تاب رفتن را از من می گیرد و مرا اینجا با تو نگاه می دارد ، دلیل ماندنم را نمی دانم
ولی دلیل ماندن تو عشق است ، تو عاشق شدی اما من!!
تو هر روز عاشقتر می شوی اما من؟!
تو می دانی خورشید کی طلوع میکند و چه زمانی باران می بارد اما من؟!.....
هیچ چیز نمی دانم حتی دلیل ماندنم را در کنارت...
ای کاش من هم می توانستم مانند تو عاشق باشم !!
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا …..تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

بگو، تو بگو با دلتنگي هايم چه کنم ؟
با رويا هايم چه کنم ؟با آرزوهايم چه کنم
؟وقتي که دستان پر مهرت را در کنار خود
احساس نمي کنم، وقتي صداي مهربانت نيست
،وقتي خانه ي آرزوهايم خالي از عطر توست
،تو بگو با اين خانه چه کنم؟ تو بگو با
دلتنگي هايم چه کنم ؟آه که چقدر دلتنگم،
دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهايت
،بودنم براي توست ،براي چشمهاي زيبا
ومعصومت، براي دستان پر مهرت، براي
لبانت که به جز سرود عشق نداي ديگري سر
نمي دهد ،براي قلب مهر بانت که حتي ريزش
گلبرگي آن را جريحه دار مي کند.

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارام
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک خانه ما
سیب نداشت ؟!!
این تو بودی که مرا صدا کردی
گفتی که عاشق منی و مرا از همه جدا کردی
با چشم هایت مرا قربانی لحظه ها کردی
با حرف ها یت مرا غرق در قصه ها کردی
سال ها بعد لحظه ای به من نگاه کردی
گفتی که من رفتم ! و مرا رها کردی
رفتی و دیگر هیچ وقت مرا صدا نکردی
ولی با بی صدایی هم مرا از همه جدا کردی
امروز الهه ی شهر سپید تویی و منم دیو سیاه
ملکه ی پاکی تویی و منم شاه گناه
اکنون بهانه ی تنهایی من، تنها تویی
امروز، فرشته و اهریمن فردا تویی
داشتی فراموش می شدی . داشتی خاطره می شدی اما باز برگشتم به آن روزها . به آن لحظه ها . دیگه هیچ وقت فراموش نمی شی. مطمئن باش . تو رو گذاشتم توی بزرگترین و اولین قفسه ذهنم .